تبليغاتX
کتابلاگ

گفت‌وگو با دکتر فریدون جنیدی به مناسبت پایان ویرایش شاهنامه‌ی فردوسی پس از ۳۰ سال

حسین جاوید – روزنامه‌ی اعتماد ملی – ۲ خرداد ۸۸

«انقلابی در شاهنامه‌پژوهی.» بی‌گمان، استفاده از این جمله در توصیف کار بزرگ فریدون جنیدی گزافه نیست. هزار و اندی‌سال است که شاهنامه‌ی فردوسی بزرگ‌ترین میراث ادبی زبان فارسی شناخته می‌شود و مورد احترام و ستایش ایرانیان و جهانیان است. پژوهش‌هایی که درباره‌ی این شاهکار ادبیات حماسی در این سال‌ها صورت گرفته کتابخانه‌ای بزرگ فراهم می‌آورد اما با انتشار شاهنامه‌ی فریدون جنیدی انگار همه‌ی آن‌ها رنگ باخته‌اند و در مقابل عظمت و اهمیت این کار سر فرو می‌آورند. فریدون جنیدی، با دانشی بی‌نظیر از علوم، فنون و زبان‌های مختلف، از پهلوی و اوستایی و تازی گرفته تا زندگی و باورها و دین‌ها و‌ آیین‌های ایرانیان باستان، به سراغ شاهنامه‌ی فردوسی رفته و با دلایل متقن ثابت کرده است که بیش از نیمی از ابیات شاهنامه نه سروده‌ی فردوسی که افزوده‌ی مزدوران حکومت غزنوی است. این کار بزرگ سی سال، دقیقاً مطابق زمانی که خود فردوسی صرف سرودن شاهنامه کرد، به درازا کشیده و امروز در دست‌رس پژوهندگان و دوست‌داران فردوسی و فرهنگ شکوهمند ایران قرار گرفته است. کاری که می‌توان انتظار داشت با جنجال‌ها و نقد و نظرهای فراوان روبه‌رو شود و توجه مخاطبان بسیاری را جلب کند. فریدون جنیدی در این روزها، با به ثمر رسیدن تلاش سی ساله‌اش، سر از پا نمی‌شناخت و سخت سرگرم مقدمات انتشار کتاب و رساندن آن به نمایشگاه کتاب بود. چنان‌که انجام این گفت‌وگو بیش از نصف روز به درازا کشید. پاره‌ای از آن در خانه‌ی استاد، که آرایش آن کاملاً ایرانی است، انجام شد و پاره‌ای در اتومبیل و در مسیر چاپخانه‌ی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. در بنیاد نیشابور، در شهر، در میان صدای کرکننده‌ی دستگاه‌های چاپ‌خانه و بوی کاغذ و کتاب‌های تازه، استاد را همراهی کردیم و در صحبت‌های از سر شوق‌اش با کارگران خسته‌ی چاپخانه، که سخت در تدارک آماده‌سازی کتاب بودند، شریک شدیم. از فردوسی سخن گفتیم و ویرایشی که استاد از شاهنامه‌ ارائه داده است.

×××

- آقای جنیدی! شاهنامه‌ی فردوسی یکی از نام‌دارترین نامه‌های فرهنگ ایران‌زمین است و در این هزار و اندی سال که از آفرینش‌اش می‌گذرد، بارها ویراسته و پیراسته و محل نقد و نظر قرار گرفته است و محققان و مصححان فراوانی درباره‌ی آن پژوهش و کار کرده‌اند. ابتدا مایل‌ام از زبان خودتان بشنویم که چه کاستی‌هایی در شاهنامه دیدید که راغب شدید سراغ آن بروید؟

من در شاهنامه کاستی ندیدم، افزوده دیدم! آغاز کار من این بود که روزگاری با خود اندیشیدم که: با چه اقدامی می‌توانیم جوانان ایرانی را به فرهنگ شکوهمند نیاکان متوجه بکنیم و آن‌ها را از سرگشتگی نجات بدهیم؟ و به این نتیجه رسیدم که جوان ایرانی باید شاهنامه بخواند. این، پیش‌تر از انقلاب بود. یک‌گونه شاهنامه بیش‌تر چاپ نمی‌شد و آن هم تقریباً سه کیلو وزن‌ داشت. من با خودم گفتم: چه‌طور می‌توانم به این جوان سرگشته‌ای که روزنامه هم حاضر نیست بخواند سه کیلو کتاب را بدهم و بگویم بخوان؟ بعد ازمدتی، فکر کردم داستان‌های رستم  پهلوان را بنویسیم. در آن داستان‌ها همه‌چیز هست، از پاکی و راستی و جان‌فشانی در راه میهن و مردانگی و شرف و گذشت و بردباری و تحمل سختی‌ها. دیدم که این کتاب هم یک کیلو و نیم می‌شود و باز نمی‌توانیم توقع کنیم که جوان آن را بخواند. سپس به این نتیجه رسیدم که داستان‌های شاهنامه را از هم جدا کنیم. مثل داستان‌های زال و رودابه، رستم و افراسیاب، و رستم و اسفندیار. این فکر عملی بود، و شروع کردم به جداکردن داستان‌ها. در زمان زیادی که طول کشید تا این داستان‌ها را جدا و گزارش کنم و شرح بدهم، برمی‌خوردم به این‌که نوشته‌ی من از نوشته‌ی فردوسی بهتر است، و از این بابت بسیار شرمزده می‌شدم. چون می‌دانستم که فردوسی روان آگاه فرهنگ ایران است.  پس برای چه شرح من بر یک بیت باید زیباتر از خود شعر فردوسی باشد؟ این شرمزدگی‌ها ادامه پیدا کرد تا آن‌جا که من با خودم اندیشیدم این بیت‌ها احتمالاً از فردوسی نیست، وگرنه، چرا در جاهای دیگر گفتار من به پای فردوسی نمی‌رسد؟ چشم‌ام روشن شد به این‌که این‌ها ممکن است افزوده باشند. پیش‌تر هم که شاهنامه را خوانده بودم، این گمان را داشتم که داستان‌هایی به شاهنامه افزوده شده است و از فردوسی نیست. لازم بود این‌ها را ویرایش کنیم و بپالاییم. دیگر این‌که باید پاره‌ای از اشتباهات تاریخی درباره‌ی شاهنامه برطرف می‌شد. تمام شاهنامه‌شناسان ما، ازصدر تا ذیل، این دروغ را باور کرده‌اند که محمود غزنوی در سرودن شاهنامه مشوق فردوسی بوده است. همه‌ی کسانی که درباره‌ی شاهنامه نوشته‌اند این را پذیرفته‌اند. در حالی که این‌طور نیست. دومین وجه بزرگ کار من همین است که چهره‌ی کج محمود را نشان داده‌ام. او دشمن ایران و کشنده‌ی سردار ایرانی و یاور و پشتیبان فردوسی، امیرمنصور، بود. متاسفانه، هزار سال است که ایرانیان تا می‌خواهند از فردوسی ستایش به عمل بیاورند، نام ناخجسته و ناستوده‌ی محمود، این بنده‌ی درم‌خرید، را هم می‌آورند. می‌دانید که کار شاهنامه در سال ۴۰۰ هجری به پایان می‌رسد. چنان‌که خود فردوسی گفته: ز هجرت شده پنج هشتاد بار/ که من گفتم این نامه‌ی شهریار. با درنظر گرفتن اینکه فردوسی سی سال پیش از آن کار سرودن را آغاز کرده بود، سرودن شاهنامه در سال ۳۷۰ شروع شده است. در سال ۳۷۰ محمود غزنوی یک کودک بود که در کوچه‌های غزنین بازی می‌کرد! پس چه‌طور می‌شود که فردوسی شاهنامه را به کمک محمود گفته باشد و یا این‌که در کتاب‌اش او را مدح کند؟!

- دکتر ذبیح‌الله صفا در کتاب معروف‌ و مفصل‌اش «تاریخ ادبیات ایران» اشاره می‌کند که مدایح فردوسی از محمود در شاهنامه مربوط به بعد از اتمام سرایش نسخه‌ی اول است. محمود به مصدر قدرت رسیده و فردوسی تنگ‌دست برای به‌دست‌آوردن حمایت او و دربارش بیت‌هایی را به شاهنامه می‌افزاید، زیرا آن زمان در تنگنای مالی بوده است.

متاسف‌ام که همه‌ی کسانی که درباره‌ی شاهنامه کار کرده‌اند این دروغ بزرگ تاریخی را، که غزنویان بر حقیقت روان کرده‌اند، پذیرفته‌اند، بدون این‌که هیچ تحقیق کنند. متن اول شاهنامه دیگر چیست؟ فردوسی در پایان کار خودش می‌گوید: چون این نامور نامه آمد به بن/ ز من روی کشور شود پرسخن/ هرآنکس که دارد هوش و رای و دین/ پس از مرگ بر من کند آفرین. این نشان می‌دهد که شاهنامه در سال ۴۰۰ هجری به پایان رسیده و حالا فردوسی می‌خواهد آن را به مردم ایران هدیه کند. یعنی پیش‌تر به مردم ایران هدیه نکرده بوده است. این سخن از خود فردوسی است. اگر فردوسی قبلاً شاهنامه را به مردم داده بود می‌گفت: از من روی کشور پرسخن «شده».. در خرد هم نمی‌گنجد که ما بگوییم فردوسی ابتدا نصف شاهنامه را به مردم داده باشد و بعد نصف دیگر! کتاب خود من هم، که سی سال روی آن کار شده، امروز که به اتمام رسیده و چاپ شده به دست شما می‌رسد، و نه نصفه و نیمه. موضوع دیگر این‌که، فردوسی دو بار به محمود اشاره می‌کند. در آغاز و پایان شاهنامه دو بار از محمود یاد می‌کند بدون این‌که از او نام ببرد، چون ننگ‌اش می‌آمده که نام  محمود را بیاورد. یک‌بار نفرین می‌کند، یک‌بار به او می‌گوید: بنده‌ی بی‌هنر. این بیت را در نظر بگیرید: ستم باد بر جان او ماه و سال/ کجا بر تن شاه شد بدسگال. این‌جا فردوسی محمود را نفرین کرده است. این بیت هم درباره‌ی محمود است: شود بنده‌ی بی‌هنر شهریار/ نژاد و بزرگی نیاید به کار، و در سال ۴۰۰، وقتی که محمود امیر خراسان بوده، سروده شده است. خرد را داور کنیم؛ چه‌طور ممکن است کسی که محمود را نفرین کرده بعد بیاید و از او پشتیبانی بخواهد؟ یک دلیل خیلی روشن و آشکار دیگر هم که در دست داریم «تاریخ بیهقی» است. بیهقی، که بزرگ‌ترین تاریخ روزنگار جهان را نوشته و وقایع دوران محمود و مسعود را روز به روز ضبط کرده است، در یک بخش از کتاب‌اش مداحان محمود را نام برده و از هر کدام یک قصیده آورده است، اما نام فردوسی در میان آنان نیست. دلیل از این آشکارتر و روشن‌تر؟

- حالا این بحث پیش می‌آید که مدح محمود و پاره‌های دیگری از شاهنامه از فردوسی نیست و بعدها افزوده شده‌اند. اما چرا؟ چه‌طور و چه زمان؟

در زمان محمود و مسعود غزنوی که نمی‌شد این سخنان روان بشود، برای این‌که مردم می‌دانستند که فردوسی محمود را در شمار نیاورده است و اصلاً محمود وقتی به قدرت رسید که او بیش از نیمی از شاهنامه را سروده بود. خرد نمی‌پذیرد که در همان زمان که فردوسی یا محمود یا مسعود زنده‌‌اند، این سخنان را بگویند. پس این‌ها کی افزوده شده؟ من احتمال می‌دهم این کار بعد از دوران مسعود و در دوران مودود، نوه‌ی محمود، انجام شده باشد. این‌ها یک عده را دور هم جمع می‌کنند که داستان‌ها را از هم بشکافند و در میان این شکافته‌ها داستان‌های مجعول و دروغی بگذارند، تا بعد بتوانند نام محمود را هم آن‌جا بیاورند. بررسی من که، سی سال به درازا کشید، نشان داد مزدورانی که پول می‌گرفتند تا این ابیات را به شاهنامه بیفزایند پنج نفر بوده‌اند. برای این‌که شیوه‌ی سخن‌شان با هم فرق می‌کند. شیوه‌ی اشعار افزوده‌ای که در دفتر دوم شاهنامه است با آن چیزی که در داستان اسکندر نوشته شده به کلی تفاوت دارد. در افزوده‌ها پنج سبک مختلف وجود دارد و این کاملاً خودش را نشان می‌دهد. این‌ها این‌کار را کردند. از مرگ فردوسی و محمود  زمانی گذشته بود، این داستان‌های دروغ را گفتند و مردم هم باور کردند. چون در زمان مودود نسل عوض شده  بود و آن‌ها که زمان فردوسی را درک کرده‌ بوده‌اند از جهان رفته بودند. آن دیگران این دروغ بزرگ را قبول کردند.

- تعداد دقیق بیت‌هایی که، از نظر شما، به شاهنامه افزوده شده چند بیت است؟

من آن‌ها را دقیق نشمرده‌ام، می‌خواهیم به کمک کامپیوتر این کار را انجام دهیم، اما می‌توانم بگویم که تعداد افزوده‌ها از سخن خود فردوسی بیش‌تر است.

ـ یعنی، تقریباً نیمی از شاهنامه؟ 

 بله، اقلاً نصف آن. فقط هم بیت نیست، داستان‌هایی هم به شاهنامه افزوده‌اند، داستان‌های بی سر و ته. مثلاً، داستان اسکندر. در این داستان اسکندر به هندوستان رفته و بعد می‌بینیم که یک‌‌دفعه صبح سپاه کشید و حبشه را شکست داد! بعد، از حبشه به دریای خاور رفت، یعنی اقیانوس کبیر. از اقیانوس کبیر آمد و  یمن را شکست داد. بعد از یمن رفت، نمی‌دانم، به فلان شهر. همه‌اش دروغ است و با کردارهای اسکندر که در تاریخ خود اروپایی‌ها آمده هم همخوان نیست. آن‌چه مشخص است این است که اسکندر آمد و ایران را شکست داد و از آن‌جا رفت تا شرق و رفت به مصر و آن‌جا مرد. تاریخ اسکندر خیلی روشن است. در شاهنامه حدود سه هزار بیت افزوده فقط درباره‌ی کار اسکندر وجود دارد.

- این‌جا یک مساله‌ای هست. این بیت‌های، به‌قول شما، افزوده فقط برای این بود که در لابه‌لای آن‌ها مدح محمود را به شاهنامه بیفزایند؟

بله. مودود می‌خواسته بگوید که پدربزرگ من این‌طور حامی فردوسی بوده است. هدف‌اش این بوده که برای دودمان خودشان افتخار فراهم کند.

ـ آخر خیلی از ابیاتی که شما در ویرایش‌تان به‌عنوان بیت‌های افزوده از آن‌ها نام برده‌اید هیچ بار سیاسی و اجتماعی ندارند. بیت‌هایی هستند کاملاً داستانی و هنری و ستایش محمود در آن‌ها دیده نمی‌شود.

خوب، هزار بیت می‌افزایند تا بتوانند دو بیت ستایش محمود را اضافه کنند. با این‌کارشان شاهنامه را هم گسترده‌تر کرده‌اند تا نشان بدهند محمود چه‌قدر دست و دل باز بود که می‌خواست شصت‌ هزار دینار - یک دینار برای هر بیت ـ به فردوسی بدهد.

ـ مگر در کل بیت‌های افزوده، که قاعدتاً حدود سی هزارتایی می‌شوند، در چند بیت از محمود ستایش و مدح شده که به خاطرش این همه بیت به شاهنامه افزوده‌اند؟

من ننگ‌ام می‌‌آمده که این‌ها را بشمارم، اما زیاد است. مدح محمود خیلی زیاد است. و متاسفانه، همان‌طور که گفتم، هیچ‌کس از استادان ما توجه نکرده‌اند که فردوسی در آغاز شاهنامه محمود را نفرین می‌کند و در پایان شاهنامه او را بنده‌ی بی‌هنری خطاب می‌کند که نژاد و بزرگی ندارد.

- اقدام مودود به ارائه‌ی نسخه‌ای از شاهنامه که بیت‌های افزوده و دروغین داشته در سکوت کامل صورت گرفت؟ چه‌طور هیچ اعتراضی انجام نشد و اهل ادب و مردمی که به ایران علاقه‌مند بودند عکس‌العملی نشان نداند؟ و چرا در هیچ سند و نوشته‌‌ی تاریخی ذکری از این اتفاق نیامده است؟

برای شما مثالی می‌آورم. می‌دانیم که فرخی سیستانی یکی از شاعران خوب ایران است. وقتی که فرخی محمود را از پهلوانان ایران برتر بشمارد دیگر چه حمیت فرهنگی‌ای باقی می‌ماند که فرهیختگانی باشند و بخواهند سر و صدا کنند؟ یا این‌که، عنصری، ملک‌الشعرای دربار محمود، به او می‌گوید که در سپاه تو هزار تا رستم هست! در این موقعیت که بندگان زرخرید پادشاه هستند و یک عده‌ خودفروخته‌ی پست، مثل این شاعران مدیحه‌سرا، در دربار آنان هستند، از کجا سر و صدا درمی‌آید؟

- می‌شود این‌طور گفت که با همین مزدوری‌ها کار شاعری چون عنصری تا آن‌جا بالا می‌گیرد که خاقانی درباره‌ی او می‌گوید: شنیدم که از نقره زد دیگدان/ ز زر ساخت آلات خوان عنصری؟ اصولاً، می‌توانیم ادعا کنیم که، چه بسا، شاعران معروف و بزرگ ما در افزودن بیت‌هایی به شاهنامه با حکومت همکاری کرده‌اند؟ چون بعضی از افزوده‌ها واقعاً هنرمندانه‌اند، آن‌چنان که یک هزار سال بزرگان ما را به خطا رهنمون شده‌اند.

هیچ بعید نیست! هیچ دور نیست! اما مستندی نداریم.

- این‌جا یک پارادوکس شکل می‌گیرد. اگر این‌ها از شاعران بزرگ و شناخته‌شده‌ی عصر خود نبوده‌ باشند نمی‌توانسته‌اند به این خوبی شعر بگویند. اگر هم کسانی بوده‌اند که با سخن نیک گفتن آشنایی داشته‌اند، چه‌طور می‌توان اشتباهات لغوی، دستوری و تاریخی فراوان‌شان را توجیه کرد؟ اشتباهاتی که شما به آن‌ها اشاره کرده‌اید و، درواقع، راهنمای شما در تشخیص بیت‌های اصلی و افزوده بوده‌اند.

این‌ها شتاب داشته‌اند، مزدبگیر بوده‌اند. من گمان دارم که در برابر هر بیتی یک درم گرفته‌اند! می‌خواسته‌اند که زود شعر را بگویند و آن درم را بگیرند. بنابراین، پروای زیبایی و آرایش سخن و مفهوم و معنا را نداشته‌اند. من در بخشی از پیشگفتارم بر شاهنامه در حدود سی بیت از بیت‌های زیبای این افزدایندگان را آورده‌ام تا بگویم ابیات نیکو هم در این افزوده‌ها هست. این نشان می‌دهد آن‌ها اگر می‌خواستند وقت صرف بکنند و زیبا بسرایند، می‌توانسته‌اند! اما این‌کار را نکرده‌اند.

- آیا قبل از این‌که این دست‌بردها به شاهنامه زده شود هیچ نسخه‌ای از آن کتابت نشده که باقی مانده باشد؟

هیچ. برای این‌که این کار در زمان مودود، یعنی حدود سی سال بعد از فردوسی، انجام شده است. ضمناً، من گمان می‌کنم آن‌ها کلیه‌ی شاهنامه‌های موجود آن زمان، که زیاد هم نبوده، را از بین برده‌اند و شاهنامه‌ی خودشان را پخش کرده‌اند.

- در تصحیح نقش مهمی هم برای کاتبان قائل هستند و می‌گویند آن‌ها، نه فقط بر اثر خستگی و بی‌دقتی و ...،  اشتباهات نگارشی داشته‌اند، که گاهی، بنا به تعصبات قومی و ملیتی و مذهبی‌شان بیت‌هایی را زیاد می‌کرده‌اند و یا بخشی را حذف می‌کرده‌اند. آیا، در کنار مزدوران مودود، این کاتبان نقشی در افزوده‌ها و کاستی‌های شاهنامه نداشته‌اند؟

خوش‌بختانه نه کاتبان نه افزایندگان چیزی از شاهنامه کم نکرده‌اند. در شاهنامه سخنان به هم پیوند دارد، در حالی که اگر بیتی یا داستانی افتاده بود، این اتفاق نمی‌افتاد وکاملاً مشخص می‌شد. اما کاتبان! بله، آن‌ها هم بنا بر عقایدشان چیزهایی به شاهنامه اضافه کرده‌اند که من همه‌ی افزوده‌های آن‌ها را هم با دلیل روشن کرده‌ام. مثالی می‌آورم؛ یکی از کاتبان شاهنامه اهل جهرم بوده و جا و بیجا نام جهرم را در متن شاهنامه آورده است! پادشاه به جهرم رفت. در جهرم فلان کار را کردند. از جهرم هزار تا شتر آوردند. مگر کشور شتر نداشت که بروند و فقط از جهرم بیاورند؟! در شاهنامه نام جهرم سه بار به‌صورت درست آمده است. بقیه‌‌ افزوده‌ی همین کاتب است.

- قبول دارید کار شما، درواقع، یک نوع تصحیح ذوقی بوده؟

خیر؛ کار من بر اساس خرد و آن ۲۷ معیاری است که در پیشگفتار کتاب نقل کرده‌ام.  

- خوب، ببینید! ‌در تصحیح علمی نسخ، به شیوه‌ی اروپایی، نسخ قدیمی را کنار هم می‌گذارند و دفعات تکرار بیت در نسخ متعدد را معیار قرار می‌دهند. بیتی را رد نمی‌کنند. به حذف یا ویرایش ابیات می‌گویند تصحیح ذوقی و برای‌اش ارزش علمی قائل نیستند.

ابتدا من باید ویرایش را برای شما معنی کنم. ویرایش یعنی زیباترکردن چیزی با کم‌کردن از آن و آرایش یعنی زیباترکردن چیزی با افزودن به آن. من شاهنامه را ویرایش کرده‌ام. یعنی ابیات اضافی را جدا کرده‌ام. من بیتی را حذف نکرده‌ام، بل‌که با حروف کوچک‌تر چاپ کرده‌ام تا خواننده خودش دلایل افزوده بودن آن را در زیر متن بخواند و بعد داوری کند.

 - شما در پیشگفتار کارتان فهرستی از علوم و زبان‌های متنوع و گسترده آورده‌اید و از آن‌ها به‌عنوان معیارهای افزوده یا راستین بودن ابیات بهره گرفته‌اید. آیا فردوسی همه‌ی این علوم و زبان‌ها را می‌دانسته که در شعرش داخل کرده؟ نباید به این قائل باشیم که شاید فردوسی هم اشتباه کرده باشد؟ شاید، بنا به تنگنای قافیه و وزن عروضی، کلمه‌ یا ساختاری سست به کار برده باشد. دیدگاه شما، که هر بیت دارای ایراد دستوری و منطقی را جعلی می‌دانید، فردوسی را در جای‌گاه خدای‌گون نسبت به زبان فارسی قرار نمی‌دهد؟

 پاسخ شما را از زبان انوری می‌دهم. می‌دانید که، شاعران خیلی خودخواه بوده‌اند! برای این‌که شاعر یک چیزی را پدید می‌آورد که در اصل وجود نداشته است. بین شاعران هم مبارزه‌ای هست و به هم فخرفروشی می‌کنند. انوری، که بی‌گمان یکی از ستارگان قدر اول آسمان فرهنگ ایران است، دو بیت شعر درباره‌ی فردوسی دارد. می‌گوید: آفرین بر روان فردوسی/ آن همایون‌نژاد فرخنده/ او نه استاد بود و ما شاگرد/ او خداوند بود و ما بنده. این بیت انوری پاسخ شماست. بله، فردوسی خداوند سخن بود. فردوسی آینه‌ی تمام‌نمای فرهنگ ایران است. خداوند سخن نمی‌تواند در گفتار اشتباه بیاورد.

- خودتان حدس می‌زنید این آبی که در خوابگه مورچگان ریخته‌اید چه عکس‌العمل‌هایی در پی خواهد داشت؟!

دوستی می‌گفت باید ده سال از انتشار کتاب بگذرد تا جهانیان بفهمند تو چه‌کار کرده‌ای. می‌گفت از بس این‌کار بزرگ است، مردم به این زودی نمی‌فهمند. من می‌دانم که، حتماً، عده‌ای مخالفت خواهند کرد. هیاهو درست می‌کنند و دستاویزهایی می‌یابند تا اصل کار را زیر سئوال ببرند و آشوب بیندازند. اما ملت ایران ملتی فرهیخته است و می‌تواند تشخیص بدهد که برای این کار چه زحمت و مرارتی کشیده شده و چه‌قدر آگاهی‌های شگفت پشت سر این ویرایش است.

ـ و سخن آخر این‌که با بیت‌های افزوده‌ی شاهنامه چه باید بکنیم؟ این‌ها طی قرن‌ها خوانده و به‌عنوان میراث ما ایرانی‌ها شناخته شده‌اند، بر دیوار دانشکده‌های‌مان نقش  بسته‌اند و پاس داشته شده‌اند. آیا باید آن‌ها را از شاهنامه حذف کنیم؟

خیر،من هم این‌ بیت‌ها را آورده‌ام و از شاهنامه حذف نکرده‌ام. خواهی‌نخواهی توجه ملت فرهیخته و فرهمند ایران به کار من جلب می‌شود. اگر یک اتحاد همگانی پیدا شد که، بله، این‌ها افزوده است و از فردوسی نیست، آن‌وقت می‌شود این‌ بیت‌ها را از شاهنامه حذف کرد و فقط گفتار درخشان فردوسی را آورد.

 

| لینک ثابت | 14:2
 

یکی از به‌ترین خبرهای ادبی این روزها می‌تواند خبر انتشار ترجمه‌ی «مینو مشیری» از رمان کلاسیک «آدلف» نوشته‌ی «بنژامن کنستان» باشد. کتابی که از ستون‌های ادبیات کلاسیک جهان به شمار می‌رود و متاسفانه، مثل بسیاری دیگر از آثار مطرح، تاکنون نه ترجمه‌ی درخوری از آن به فارسی موجود بود و نه حتا در ایران اثری شناخته شده به حساب می‌آمد. به بهانه‌ی انتشار این شاه‌کار کوتاه گفت‌وگویی با مینو مشیری، مترجم کتاب، انجام داده‌ام که ام‌روز در اعتماد ملی چاپ شده.

این‌جا را کلیک کنید تا این گفت‌وگو را بخوانید.

 

معذرت‌نامه: دوستان عزیز! من این روزها سرم شلوغ است و گرفتاری‌های‌ام زیاد. برای‌ام چند روزی فرجه قائل شوید. تا آخر هفته بدقولی‌ها را جبران می‌کنم.

 

| لینک ثابت | 9:19
 

با سعید داشتیم جایی می‌رفتیم. در میدان ولی‌عصر بودیم که یک‌دفعه یک ماشین پلیس از پشت نزدیک شد و با سرعت قصد عبور داشت. از پشت بلندگوی خودرو صدایی محترمانه بلند شد:

- راننده‌ی ... (نام خودروی من)، لطفن برو کنار.

من کنار کشیدم و اجازه دادم ماشین پلیس عبور کند. رد شد، و باز صدایی از بلندگوی‌اش به گوش رسید:

ـ مچکرم!

تصور کنید چهره‌ی بهت‌زده‌ی ما را، و، پس از آن،کرکر خنده‌ی‌مان را!

 

| لینک ثابت | 14:34
 

نحوه‌ی ورود علی‌محمد افغانی، نویسنده‌ی رمان مهم و معروف شوهر آهو خانم، به ادبیات و پاره‌ای از مهم‌ترین اتفاقات زنده‌گی شخصی و ادبی‌اش را از زبان خودش روی کاغذ آورده‌ام. این گفتار، به‌علاوه‌ی دو یادداشت کوچک، یکی از خودم و دیگری از علی دهباشی، ام‌روز در اعتماد ملی چاپ شده.

این‌جا را کلیک کنید تا به‌طور کامل بخوانیدش. راستی، آن دست و پایی که گوشه‌ی عکس می‌بینید دست و پای من است!

 

| لینک ثابت | 9:37
 

برای خواندن این یادداشت‌ام، که ام‌روز در اعتماد ملی چاپ شده، این‌جا را کلیک کنید.

 

 

| لینک ثابت | 16:2
 

دل‌ام می‌خواست مفصل از رضا سیدحسینی بنویسم، نازنین‌مردی که رفت و یک دنیا غصه روی دل همه‌ی ما نشاند. افسوس. زیاد حال‌ام خوش نیست. جراحی کوچکی کرده‌ام و باید چند روزی استراحت کنم. شاید بعدن چیزی نوشتم. عجالتن، مدام تصویر او در مراسم تشییع پیکر منوچهر آتشی در خاطرم می‌آید و آزارم می‌دهد. پیرمرد، کنارم، روی یکی از سکوهای داخل حياط تالار وحدت، تکیه‌زده بر عصا و غم‌گین، نشسته، و جمعیت بی‌تفاوت و بی‌احتیاط از کنارش عبور می‌کنند. جلوتر می‌ایستم و سلامی می‌دهم و به‌خیال خودم حفاظ پیرمرد و جمعیت می‌شوم. دستان لرزان پیرمرد کتابی را می‌فشارد؛ نگاه می‌کنم: چاپ اول "آهنگ دیگر"، اولین مجموعه‌شعر منوچهر آتشی. عجب غمی داشت چهره‌اش.

دیگر تصویری که همیشه از او به ذهن خواهم داشت، صورت مرتب اصلاح‌شده‌ی پرچین و چروک‌اش است و قامت خمیده‌اش؛ به کمک عصا و دوستان، پیش می‌آید و در ردیف جلوی صندلی‌ها می‌نشیند. بارها این تصویر را در مراسم مختلف دیده‌ام.

 واقع‌بین باشیم؛ رضا سیدحسینی از لحظه‌ی مرگ پسرش، بابک، مرده بود. جسمی بود بی‌روح و چشمانی داشت که اثری از فروغ زنده‌گی در آن‌ها دیده نمی‌شد. تنها تسلای‌ام این است که پیرمرد از رنج مدامی که بر دوش می‌کشید، خلاص شد.

 

| لینک ثابت | 23:26
برای دوستانی که لطف داشتند و جویای احوال بودند؛

اوضاع پای‌ام رو به راه است؛ نیازی به جراحی نبود. الان، تقریبن، بدون درد در مسیرهای کوتاه راه می‌روم و، با استراحت و مراقبت، تا دو سه هفته‌ی دیگر مشکل کاملن برطرف می‌شود.

لپ‌تاپ را امیرحسین جوری درست کرد که از روز اولی که از کمپانی بیرون آمده بود هم به‌تر کار می‌کند! بی‌هیچ عیب و ایرادی.

ماشین را هم یکی از دوستان آمد و برد تا زحمت بردن‌اش به تعمیرگاه و رفع ایرادش را بکشد.

مرسی.

| لینک ثابت | 19:10